محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

988

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « بخدايى كه جان محمد به فرمان اوست من از قضيه خبر نداشتم تا آنچه را كه شما شنيديد شنيدم و زبونترين مسلمانان تواند كه بر ضد آنها پناه دهد . » آنگاه پيمبر خداى پيش دختر خود رفت و گفت : « دختر ! او را حرمت بدار اما به تو راه نيابد كه به او حلال نيستى . » عبد الله بن ابى بكر گويد : پيمبر كسانى را كه مال ابى العاص را گرفته بودند پيش خواند و گفت : « نسبت اين مرد به ما چنانست كه مىدانيد ، و شما مال او را برده‌ايد ، دوست دارم نيكى كنيد و مالش را بدهيد و اگر نخواهيد غنيمت خداست كه به شما داده و حق شماست . » كسان گفتند : « اى پيمبر خدا مال او را پس مىدهيم . » گويد : و مال ابى العاص را پس دادند ، و هر كه چيزى از او گرفته بود بياورد تا همه مال او را بدادند و چيزى از آن كم نبود . آنگاه ابو العاص مال را به مكه برد و هر چه از قرشيان پيش وى بود پس داد و پس از آن گفت : « اى گروه قرشيان آيا كسى چيزى پيش من دارد كه نگرفته باشد ؟ » گفتند : « نه ، خدا ترا پاداش نيك دهد كه وفادار و كريم بوده اى . » گفت : « اينك شهادت مىدهم كه خدايى جز خداى يگانه نيست و محمد بنده و فرستادهء اوست » سپس گفت : « به نزد محمد مسلمان نشدم مبادا پنداريد كه مىخواهم مال شما را بخورم . اكنون كه خدا مالتان را به شما رسانيد و از كار آن فراغت يافتم مسلمان شدم . » عبد الله بن عباس گويد : پيمبر خدا زينب را از پس شش سال به همان عقد اول به ابى العاص داد . عروة بن زبير گويد : از پس حادثهء بدر ، عمير بن وهب جمحى با صفوان